بررسی شب‌های روشن؛ داستانی کوتاه از داستایوفسکی جوان

0
21
Shab-haye-roshan1

 شب‌های روشن نامی است که با ایهام برای این کتاب انتخاب شده. هم به واقعه‌ای طبیعی اشاره دارد و هم به حال و روز قهرمان داستان. مناطقی که در عرض‌ها کمتر جغرافیایی قرار می‌گیرند، بخشی از سال غروب خورشید چنان دیر است که فقط چندساعتی هوا نیمه تاریک می‌شود و شب‌ها روشن است.

این داستان کوتاه که منتقدان آن را از آثار دوران بلوغ داستایوفسکی نمی‌دانند، به دور از تکلف آثار ارزشمند و متاخر این نویسنده، سفری کوتاه به عشق مردی جوان دارد. مانند دیگر داستان‌هایش، در شب‌های روشن هم می‌توانیم ردپای زندگی شخصی داستایفسکی را ببینیم. این داستان نوشته‌ی فیودور جوان است. در شب‌های روشن با حکایت مردی روبرو هستیم که در پترزبورگ و ذهن خودش توامان گیر افتاده. یک آدم منزویِ رویاپرداز. این که منزوی بودن او را به رویاپردازی کشانده یا رویاپردازی منزوی‌اش کرده در این داستان نمی‌گنجد. اما قصه آن جاست که این مرد خشت به خشت شهر را می‌شناسد. مردم را و لباسی که فلان پیرمرد در روز چهارشنبه می‌پوشند و در فلان پارک قدم می‌زند، را می‌شناسد. می‌دانید چه می‌گویم؟ او از آدم‌ها گریخته و در ذهنش همه را دوباره جان داده. آن طور که خودش می‌خواسته تا بتواند با آن‌ها ارتباط برقرار کند. هرگز پیش نرفته و به کسی سلامی نکرده. آشنایی در این شهر ندارد. اما همه شهر دوستان اویند. کارش که تمام می‌شود راه می‌افتد و قدم به قدم شهر را می‌پیماید و به همه‌ی آشناها نگاهی می‌اندازد تا به مهمان‌خانه‌ی تاریک و تارعنکبوت بسته‌اش در گوشه‌ی شهر برسد.

قصه از جایی شروع می‌شود که او چند روزی احساس ناراحتی می‌کند و نمی‌داند علت چیست. کم‌کم به احساسش پی می‌برد. او گمان می‌کند که همه‌ی شهر او را ترک می‌کنند. انگار همه از او دوری می‌جویند. فصلی از سال است که اکثر مردم پترزبورگ برای ییلاق به جزیره‌های خوش آب‌وهوای اطراف می‌روند. او که نه تا به حال پایش را از پترزبورگ بیرون گذاشته و نه جایی برای رفتن دارد،‌ همچنان تنها در مهمان‌خانه‌ی تاریکش با ماتریونا، پیرزن صاحب آن‌جا، سر می‌کند. همین است که گمان می‌کند همه او را ترک می‌کنند. دیگر آن پیرمرد در فلان پارک نیست. یا خانمی که به آن شکل خاص لباس می‌پوشید، دیگر سر ساعت هر روز مسیر مشخصش را طی نمی‌کند. همه‌ی این‌ها غریب و هراس‌انگیز است. چرا؟ فکر کنید تمام چیزهایی که به آن‌ها خو کرده‌اید، تمام آشنایانتان شما را ترک کنند، چه حالی می‌شوید؟ آشنایان او همین مردم ناشناسند،‌ همین سایه‌های دور از دسترس.

البته که می‌داند، اصلا شاید همین است که او به دیگران نزدیک نمی‌شود؟ حالا که این همه دوراند، رفتن و از دست دادنشان، نداشتن توجه آن‌ها این قدر غم‌انگیز است. اگر دوستان نزدیک باشند، رفتنشان کشنده نمی‌شود؟

در همین حال او چهار شب متفاوت با سراسر زندگی‌اش را پیش رو دارد. او که تا به حال با هیچ زنی غیر از صاحبخانه‌هایش هم‌صحبت نشده،‌ شب در حال برگشت زنی را می‌بیند. او که به نزدیک آبراه رسیده، زنی را می‌بیند که به جان‌پناه تکیه داده و گریه می‌کند. می‌خواهد نزدیک برود و کلامی با او سخن بگوید اما نمی‌تواند. او همه را از خود فراری داده. آرزویش این است که با خانمی دو کلمه صحبت کند و خانم هم جواب او را بدهد. اما هرگز جرات شروع چنین مکالمه‌ای را در خود نداشته است. او می‌گذرد اما زمانی که مزاحمتی برای دختر به‌وجود می‌آید به کمک او می‌رود و او را همراهی می‌کند. شب‌های روشن از این جا برای او آغاز می‌شوند. او از خودش می‌گوید و دختر از همان ابتدا از او می‌خواهد که عاشقش نشود. آن‌ها شب‌ها قرار می‌گذارند و صحبت می‌کنند. دختر که نامش ناستنکا است، می‌گوید که یک سال پیش عاشق مستاجر مادربزرگش شده و حالا او وعده داده که بعد از یک سال بازگردد. معشوق او حالا در پترزبورگ است و ناستنکا در آرزوی تجدید دیدار. اما خبری از معشوقش نیست. او از قهرمان قصه‌ی ما می‌خواهد تا نامه‌ای را به آشنای مشترکی بدهد تا به دست مرد برسد. جایی که به نظر می‌آید او دلباخته‌ی ناستنکا است، با این حال بر عشق افلاطونی خود اصرار می‌ورزد و هر آن چه می‌تواند، انجام می‌دهد. دست آخر شب چهارم که ناامید از آمدن مرد هستند، او دیگر نمی‌تواند همه‌چیز را پیش خود نگه دارد و به عشقش برای ناستنکا اعتراف می‌کند. ناستنکا با آن که شکه شده شاید جان‌پناهی نیاز دارد. زمان می‌خواهد اما او را می‌پذیرد. چه پایان خوشی برای یک داستان عاشقانه! اما این پایان ماجرا نیست. درست است که این داستان فارغ از تلخی‌های معمول رمان‌ها داستایوفسکی است اما آن قدر هم شیرین نیست. همین طور که قدم می‌زنند و از همه چیز سخن می‌گویند، شبح مردی را می‌بینند. بله، او آمده. این پایان شب‌های روشن قهرمان ما است.

از ادبیات روسیه بررسی بازگشت چورب از ولادیمر ناباکوف را بخوانید.

Shab-haye-roshan-1

در زمان این رمان داستایوفسکی جوان هنوز درگیری تباهی انسان و پوچی جهان نشده. آن چنان اندیشه‌های فلسفی و مذهبی در ذهنش رخنه نکرده‌اند. او به ساده‌ترین امیال و احساسات انسانی می‌پردازد. نیاز به روابط اجتماعی و نیاز به عشق.

قهرمان ما که اسمش را هم نمی‌دانیم یک ویژگی مشترک با کاراکتر‌های داستان‌ها آینده‌‌ی داستایوفسکی دارد. آن‌ها خطابه می‌گویند. خطابه‌هایی که پر از معانی فلسفی‌اند اما در سیر شخصیت و داستان، آن‌ها همان افرادی‌اند که قادر به برقراری ارتباط با دنیای بیرون نیستند. او هم مستثنی نیست. زیاد می‌گوید اما حتی اسمش را هم نمی‌دانیم. به‌راحتی در دام پرگویی‌اش می‌افتیم، اما او به‌واقع هیچ‌چیزی از خودش به ما نمی‌گوید. ما ناستکا را می‌شناسیم، اما از زندگی قهرمان چه می‌دانیم؟ با آن چه او به ما می‌گوید، ما با او همدلی می‌کنیم. با بخش رویا‌پرداز یا عاشق وجودمان.

اولین چیزی که زمان آشنایی با کسی به او می‌گویید اسم شما نیست؟ او از همه چیز می‌گوید، اما اسمش را نمی‌گوید. از دید انسان‌های پیشا مدرن، اسم بخش مهمی از وجود هر کسی است. حتی چیزی است که هرکسی نباید بداند. با دانستن اسم یک شخص می‌توان او را کنترل کرد،‌ جادو کرد. آیا واقعا این قهرمان ما آن قدر دلباخته‌ی ناستنکا نیست که اسمش را بگوید یا تمام آداب و رسوم را از یاد برده یا به سادگی چه اهمیتی دارد که اسم او چیست. مانند این جمله‌ی معروف ” عشق یعنی عاشق چشمان زنی باشی بدون آن که رنگشان را بدانی! ” فقط باید کسی را دوست بدارید، این دانستن‌ها کمکی نمی‌کند.

اما گمان بر این‌ست که این قهرمان حتی در شب‌های روشنش هم کامل از رویای خودش بیرون نیامده بود.

این داستان عاشقانه همان‌طور ناگهانی که شروع می‌شود، پایان هم می‌یابد. در پر‌امیدترین لحظات قصه برای قهرمان داستان، ناگهان شبح عاشق پیشین سر می‌رسد و همه چیز تمام می‌شود. آیا دیگر امیدی نیست؟ او که بعدتر نامه‌ی ناستنکا را دریافت می‌کند با آن که اشک می‌ریزد برای او آرزوی خوشبختی دارد و آرزو دارد شاید بتواند باری دیگر چنین عشقی را تجربه کند.

در شب‌های روشن هم مانند دیگر آثار داستایوفسکی دیدگاه روانشناسانه و انسانی نسبت به داستان و شخصیت‌ها وجود دارد. او در ابتدا مستقیما خواننده را مخاطب قرار می‌دهد بی آن که از نقشش در داستان چیزی بگوید. اما رفته‌رفته که پیش می‌رود، زاویه دید تغییر می‌کند و ما فراموشش می‌کنیم. اما در آخر ما درخواهیم یافت که او خود داستایوفسکی جوان است که در کوچه‌ها پترزبورگ قدم می‌زند و کوچک‌ترین حالات همه را در می‌یابد و برای همه‌ی آن‌ها در ذهنش جایی دارد.

این داستان را بیشتر می‌توان ایده‌آلیستی در نظر گرفت. بیشتر از هر داستان دیگری از داستایوفسکی. دنیای کوچک و بسته‌ی آن‌ها که به شکست عشقی و یک تراژدی کوچک می‌رسد. دختری که به مادربزرگش سنجاق شده و مردی که به رویاهایش. ارتباط این دو با هم از مهم‌ترین دستاوردهای زندگی اجتماعی آن‌ها به‌حساب می‌آید. آیا راهی به خارج از این دنیای کوچک و دربسته وجود دارد یا همه‌اش خودفریبی است؟ یا در همین زندگی محقر هم می‌توان خوشبختی را پیدا کرد؟

Shab-haye-roshan-3

یک دقیقه‌ی تمام شادکامی! آیا این نعمت برای سراسر زندگی یک انسان کافی نیست؟

دیدگاه ها

دیدگاهتان را بنویسید

لطفاً دیدگاه خود را وارد کنید!
لطفا نام خود را در اینجا وارد کنید
captcha