نقد و بررسی ربکا؛ رمان هشتادوسه‌ساله اثر دافنه دوموريه – روابط، حسادت و جنسيت

0
22
Rebecca-Daphne-du-Maurier

درباره‌ نویسنده

رمان پرفروش دافنه دوموريه بيش از هر چيزى حكايت جنسيت سيال خود اوست. پسرى كه در يک بدن اشتباه جاى دارد.

با مراجعه دسته‌بندی کتاب می‌توانید با کتاب‌های بیشتری آشنا شوید و نقد و بررسی آن‌ها را بخوانید.

در سال ١٩٣٧ دافنه دوموريه همسر يک افسر فرمانده جوان ارتش بود. در يک خانه اجاره‌ای در اسكندريه مصر اقامت داشت و اوقاتش را پشت يک ماشین‌تحریر می‌گذارند. باوجوداین‌که دافنه از خانواده‌ای پرجنب‌وجوش بود كه اعضايش به تئاتر علاقه داشتند اما انزوا را ترجيح می‌داد. او به‌شدت خجالتى بود. ازدواجش با يک افسر فرمانده با انتظارات اجتماعى همراه بود كه او تاب نمی‌آورد. هواى به‌شدت گرم مصر و دل‌تنگی براى انگلستان او را كلافه كرده بود. او بدون دختر كوچک و پسر تازه متولدشده‌اش به مصر آمده بود.

دافنه پيش از سی‌سالگی‌اش، چهار رمان و دو زندگينامه منتشر كرده بود. حال پس از نوشتن ١٥٠٠٠ كلمه از كتاب تازه‌اش تصميم گرفت همه كاغذها را پاره كند و به سطل زباله بريزد. انگار دچار يک سقط‌جنین ادبى شده بود. از نام كتابش اطمينان داشت. می‌دانست كه می‌خواهد درباره دو همسر يک مرد بنويسد كه يكى از آن‌ها به نام ربكا مرده بود اما از طرح كلى داستانش اطمينان نداشت. او به‌تدریج و البته به‌سختی توانست رمان را پيش ببرد.

داستان

داستان از زبان راوى است. ديدگاه زنى جوان و بينام كه با مكس دووينتر جذاب و غمگين آشنا می‌شود. راوى خدمتكار يک بانو در هتلى در مونت كارلوست. دختر جوان مضطرب، هوشيار، خیال‌پرداز و به‌شدت عاشق‌پیشه است. هنگامی‌که به‌عنوان بانوى عمارت مندرلى پا به زندگى مكس می‌گذارد، ترس‌ها و احساس عدم امنيت در وجود او از كنترل خارج می‌شوند.

ربكا كتاب عجیبی است. در داستان دو كشتى غرق‌شده، يک قتل، يک آتش‌سوزی، يک مهمانى بالماسكه و خیانت‌های متعدد و پیچیده خواننده را درگير خود می‌کنند. بااین‌حال شگفت‌انگیز است وقتى درمی‌یابیم چه مقدار از درام داستان واقعاً اتفاق نيفتاده است. خانم دووينتر دوم بسیار بسیار خوب نيست اما يكى از رؤیاپردازان بی‌نظیر ادبیات انگليس محسوب می‌شود. تمام صفحات داستان وقف تخيلات و افكار او شده‌اند. تأثير اين تخيلات يک كنجكاوى ناپايدار است و خواننده به‌سرعت در دامى از احتمالات گرفتار می‌شود.

سيمون دوبووار می‌گوید، “يک انسان زن زاده نمی‌شود، بلكه تبديل به يک زن می‌شود.” راوى مثل يک تخم‌مرغ خام است، مثل يک دخترمدرسه‌ای، با موهای بسيار بلند و ناخن‌های جويده كه نمی‌تواند با خدمتكاران حرف بزند و خانه را مديريت كند. اما ربكا از همه نظر عالى و بی‌نقص است. اين ربكاست كه مندرلى را خلق كرده و آن عمارت دوست‌داشتنی كهنه را با زنانگى و فضيلت و هنرش به اوج زيبايى رسانده است.

Rebecca-movie-1940

معروف‌ترین اقتباس سینمایی از رمان ربکا فیلمی با همین اسم ساخته آلفرد هیچکاک است. تصویر از فیلم ربکا محصول 1940.

البته بعدها مشخص می‌شود كه اين معيار زيبايى و مهربانى جعلى و منحوس است. خانواده دافنه دوموريه  باور داشتند شخصى كه ازلحاظ جنسى جذابيت دارد يک تهديد به شمار می‌رود و ربكا این‌گونه بود. ربكا يک جانور، شيطان، مار، شرور، نفرین‌شده و بسيار فاسد است. او به خاطر جذابيت جنسى مسمومش به قهقرا سقوط می‌کند.

جالب اين‌جاست كه خواننده واقعاً متقاعد می‌شود كه او به قتل رسيده. پنهان كردن اين قتل به‌نوعی ضرورى و حتى عاشقانه است. شوهر يک زن فاسد بودن به‌مراتب بدتر از مرگ آن زن است. خواننده مكس را به‌عنوان يک قاتل سريالى زنان تصور می‌کند كه ناگهان قربانى می‌شود اما عليرغم دستان آلوده به خونش تحسین‌برانگیز است.

اما واقعاً مجازات در انتظار كيست و چرا؟ داستان ربكا يک ساختار دَوَرانى و خسته‌کننده دارد. يک حلقه بسته مانند داستان شب‌زنده‌داری فينگن‌ها اثر جيمز جويس. داستان با سوختن مندرلى در آتش به پايان می‌رسد اما دو فصل نخست كتاب نيز پايان آن را نشان می‌دهند. زن و شوهر محكوم به جهنم تبعيد در يك كشور بينام و بسيار گرم و بدون سايه هستند و مانند دو مجرم در يک هتل بينام اقامت می‌کنند. روشن است كه مانند مردگانى هستند كه پس از مرگ دوباره به زمين بازگشته‌اند. آن‌ها با مقالات مجله‌های قديمى انگليسى درباره ماهي‌گيرى و بازى كريكت سرگرم می‌شوند. راوى شادى و آزادى آن‌ها را كه به‌سختی به‌ دست آمده است به تصوير می‌کشد. اما می‌داند كه اين موهبت درجایی نهفته است كه فقط در دسترس جاده‌های نامطمئن رؤیاها و خاطرات هستند. آن‌ها از بهشتى طرد شده‌اند كه هرگز مالكش نبوده‌اند.

دافنه دوموريه به ناشرش گفت كه اين داستان كمى غمناک است و پايانى كوتاه و سرد دارد و البته اظهاراتش ناشى از توهم نبودند. اما پیش‌بینی او از فروش اندک كتابش نادرست بود. ربكا يكى از پرفروش‌ترین رمان‌هاست و پس از گذشت بیش از هشتاد سال هنوز هم هرماه تقریباً ٤٠٠٠ نسخه از آن به چاپ می‌رسد.

جنسیت و حسادت

آن‌چه دافنه دوموريه را مبهوت می‌کرد اين بود كه همه فكر می‌کردند او يک داستان عاشقانه نوشته است. او معتقد بود كه ربكا داستانى درباره حسادت است و تمام روابط در اين داستان — حتى ازدواج دووينتر و همسر خجالتى دومش — تاريک و غمناك هستند (“از تو احمق کوچولو می‌خواهم كه با من ازدواج كنى” حاكى از عشق دوسويه نيست). ايده داستان از تجربه حسادت خود دافنه نسبت به زنى سرچشمه می‌گرفت كه زمانى كوتاه نامزد شوهرش بود. او پیش‌تر نامه‌های عاشقانه آن‌ها را ديده بود. نامزد سابق شوهرش جان ريكاردو نام داشت. حرف بزرگ R در امضاهايش دافنه را به ياد کاستی‌هایش به‌عنوان يک زن و همسر می‌انداخت.

دافنه نه‌تنها خجالتى بود و نمی‌توانست به مستخدمين امرونهی كند بلكه هرگز نمی‌خواست عليرغم زیبایی‌اش در لباس مبدل زنانه حضور داشته باشد. او نمی‌خواست مادر باشد (حداقل نمی‌خواست مادر دخترها باشد.) يا پيراهن زنانه بپوشد. البته وقتى براى پیاده‌روی در زير باران آماده می‌شد اندكى آرايش می‌کرد. او عاشق بی‌قیدی، ژوليدگى، پوشيدن شلوار و زندگى با مسئوليت خودش بود.

Daphne-du-Maurier

به داستان‌های مرموز در اسپانی بعداز جنگ‌ای داخلی بروید؛ نقد و بررسی رمان سایه باد

مارگارت فراستر در سال ١٩٩٣ در شرحى كه از زندگى دافنه دوموريه ارائه می‌کند می‌گوید كه او از كودكى این‌گونه بود و هميشه درباره راه‌ها و گزینه‌های ديگر خیال‌پردازی می‌کرد. از نگاه او نه مردم و نه حتى زمان آن‌گونه كه به نظر می‌رسیدند ثبات نداشتند. خود او هم این‌چنین نبود. او از سن بسيار كم هويتى داشت كه خودش آن را دوگانه می‌نامید: در ظاهر يک زن اما با ذهن و قلبى مردانه.

اين امر در دوران کودکی‌اش و با توجه به خانواده‌ای كه اهل تئاتر و نمايش بودند مشكلى به همراه نداشت. دافنه شلوار و كراوات می‌پوشید و بيشتر وقتش را صرف بازى در نقش آن خودِ ديگرش يعنى اريک اون می‌کرد که کاپیتان بی‌نظیر بازى كريكت بود. اما اين خودِ پسر وقتى به سن بزرگ‌سالی رسيد، در يک قفس به دام افتاد. گاهى اوقات كه هنگام غروب تنها بود و می‌دانست كسى او را نمی‌بیند، قفس را باز می‌کرد و اجازه می‌داد تا شبحى كه نه پسر و نه دختر بلكه يک روح آزاد بود به‌تنهایی برقصد.

اين پسر مخفى در سال ١٩٤٧ خود را نشان داد. دافنه با الن دابلدى آشنا و عاشق او شد. الن همسر ناشر آمریکایی‌اش بود. اين واقعيت را می‌توان در يكى از نامه‌هایش به الن ديد. الن به اين احساسات هيچ پاسخى نداد و توجه نكرد. بعدها عاشق گرترود لارنس شد. گرترود هنرپيشه بود و پدر دافنه هم پیش‌تر با او سروسرى داشت.

درک تمايلات جنسى دافنه دوموريه بسيار پيچيده است. واژه ترنسجندر يا تراجنس در آن زمان رواج نداشت و دافنه تصور نمی‌کرد كه تمایلش به زنان حاكى از همجنسگرایی باشد و با اين تمايل می‌جنگید. (تمايل به جنس مخالف در خانواده‌اش امرى معمول بود و ازاین‌رو بايد با همسرش به قاهره می‌رفت). او واقعاً احساس می‌کرد كه پسر است، بسيار عاشق است و در يک بدن اشتباه به دام افتاده است. هم‌زمان — شايد واقع‌بینانه شايد هم غیرواقع‌بینانه — زنى بود متعهد به شوهر و حفظ ازدواجش.

او قطعا تنها نویسنده‌ای نبود كه هويت دوگانه خود را احساس می‌کرد. بسيارى از منتقدين در نوشته‌های ارنست همينگوى نيز متوجه اين نكته شده‌اند. همينگوى هم غالباً در نوشته‌هایش سكس را مكانى می‌دانست كه می‌توان در آن  از هر دو جنسيت به‌طور موقت و همراه با شادى برخوردار بود. ويرجينيا وولف نيز تجربه خود را از نوسان جنسيتش در كتاب اورلاندو به نمايش می‌گذارد و احساساتش به ويتا سكويل-وست را نشان می‌دهد.

نمود تمایلات و گرایشات نویسنده در کتاب

گرايش جنسى دافنه دوموريه تا چه حد در ربكا بارز است؟ راوى همواره خود را در قالب يک مرد می‌بیند. او خود را به‌عنوان دوست، همراه و فردى مذكر به مكس معرفى می‌کند، تمام اشتياق او متوجه ربكاست، او درباره فرم بدن، قد، باریک‌اندامی، شيوه انداختن كت بر روى شانه‌هایش، رنگ رژلب‌ها و بوى عطر فرّار او فكر می‌کند. او تنها كسى نيست كه ذهنش درگير بدن غايب ربكاست. خانم دنورس هم نماينده بارز اين گرایش‌هاست. در سکسی‌ترین صحنه داستان دنورس راوى را مجبور می‌کند تا دستش را وارد دمپايى روفرشى ربكا و لباس‌خواب او را لمس كند. در اين حين از افسون موهاى ربكا، لباس زير و پارگى لباس‌هایش پس از غرق شدن حرف می‌زند.

پيگيرى عناصرى از زندگى شخصى نويسندگان در رمان‌هایشان امرى عادى است. چيزى كه در ربكا عجيب به نظر می‌رسد اين است كه به‌نوعی حاوى پيشگويى است. مؤلفه‌های آن به‌قدری به‌هم‌پیوسته هستند كه نشان می‌دهند نه‌تنها به گذشته دافنه دوموريه بلكه به آینده‌اش نيز تعلق دارند.

عمارت مندرلی

چشم‌گيرترين عنصر داستان مندرلى است: مرموز و سرشار از سکوت همان‌گونه که هميشه بوده است … جواهرى در گودى دست. مندرلى همان منابيلى است، خانه‌ای نزديک به فووى در كرنوال. اين خانه زمانى كه دافنه دختر جوانى بود او را افسون كرده بود. منابيلى هم مانند مندرلى به طرز عجيبى توصیف‌ناپذیر بود. دافنه پس از بازگشت از مصر موفق شد تا آن را از مالكش اجاره كند و بيشتر عمرش را در آنجا سپرى كرد. او بی‌تابانه عاشق اين خانه بود و آن را مناى من می‌نامید. جالب اين‌كه اين خانه بسيار كهنه و در زمستان بسيار سرد بود. دافنه هرگز از آن دست نكشيد و در سال ١٩٦٧ پس از سال‌ها جدل قانونى مجبور به ترک آن شد. او احساس می‌کرد انگار یک حريق خانه را بلعيده است.

Rebecca-movie-2020

تصویر از فیلم سینمایی ربکا ساخته 2020

دافنه باور داشت كه گذشته آينده هم هست. در سال ١٩٧٥ دريافت كه همسرش هم‌زمان درگير دو رابطه عاشقانه است. او نامه‌ای طولانى براى يكى از دوستانش نوشت و شرح داد كه چگونه زندگى خودش با طرح كتاب مشهورش گره خورده است. آيا شوهرش او را در قالب ربكا می‌دید؟ آيا کلبه‌ای كه در آن داستان‌هایش را می‌نوشت تداعی‌کننده كلبه منحوس كنار ساحل بود؟ آيا شوهرش با خشمى كوركورانه به او شليک می‌کرد و جسدش را در قايق محبوبشان كه يگى نام داشت قرار می‌داد؟

دوموریه، خاطرات و رویاها

آن زمان دافنه به‌شدت تحت فشار بود اما تخيلاتش با احساساتش درباره عجايب آن زمان هم‌راستا بودند. او فكر می‌کرد كه اين تخيلات و احساسات چگونه در یک ‌زمان پيش می‌روند. این‌گونه بود كه گذشته دور گاهى بسيار نزديك به نظر می‌رسید يا به‌گونه‌ای غیرقابل توضيح تكرار می‌شد. او اين واقعيت را در داستان روح دوست‌داشتنی (١٩٣١) حكايت می‌کند: مردى جوان دارويى مصرف می‌کند و درنتیجه می‌تواند وقايعى را ببيند كه در خانه خودش در قرن چهاردهم رخ می‌دهند.

رمان های دوموريه مانند انبارهايى هستند كه او احساسات، خاطرات و رؤياهايش را در آن‌ها نگاه می‌دارد. كاربرد آن‌ها بسيار شخصى و درعین‌حال عمومى است. اگر ربكا را خوانده باشيد، بدون ترديد در ذهن خود از ميان تونلى ساخته‌شده از گل‌های سرخ‌رنگ به اميد نوشيدن چاى و شيرينى در كنار بخارى هيزمى كتابخانه عبور کرده‌اید و وارد فضايى سرشار از عشق و وحشت شده‌اید.

Rebecca

دافنه دوموریه باهوش‌ترین نويسنده جهان نيست. اما چشم‌اندازی از احساسات را به تصوير می‌کشد كه می‌توان به‌دلخواه وارد آن شد. اين چشم‌انداز تمايلات دشوار و ناملموسی را در خود جاى می‌دهد که می‌توان به آن‌ها آزادى عمل داد. شايد ارتباط او با واقعيت جنسيت باعث شد تا بتواند جهانی را خلق كند كه دربرگيرنده افراد و حتى خانه‌هایی مرموز و ناپايدار است: اتاق‌هایی تسخيرشده كه گاهى ارواح آزاد و بدون جسم در آزادى مطلق در آن‌ها می‌رقصند.

 

منبع: gaurdian

 

 

 

دیدگاه ها

دیدگاهتان را بنویسید

لطفاً دیدگاه خود را وارد کنید!
لطفا نام خود را در اینجا وارد کنید
captcha