نقد و بررسی داستان دو شهر؛ شریری که مثل قهرمان می‌میرد!

0
24
داستان دو شهر نوشته چارلز دیکنز

فضای تاریک زندان باستیل، اختلاف طبقاتی، اشراری که خود را نجیب‌زاده می‌نامند، انقلابی بی‌صدا در پوشش حکومت و اشراف‌زاده‌ای متفاوت که با وجود داشتن قدرت از همه‌چیز دست می‌کشد تا فارغ از عناوین مختلفی که می‌توانست داشته باشد تنها به‌عنوان یک انسان زندگی کند. همه این‌ها در داستان دو سرزمین مختلف و دو شهر روایت می‌شود. دیکنز با جزئیات بسیار و با تصویرسازی مثال‌زدنی‌اش ما را به دل تاریخ می‌برد، در قرن هجده و در کنار آدم‌هایی که می‌خواهند یک زندگی معمولی داشته باشند.

سری به نقد و بررسی کتاب‌ بزنید و کتاب مورد علاقه‌تان را پیدا کنید.

درباره نویسنده

چارلز جان هافِم دیکنز (Charles John Huffam Dickens) یک نویسنده انگلیسی و منتقد اجتماعی بود که سال 1812 متولد شد و سال 1870 درگذشت. او در طول زندگی‌اش برخی از شناخته‌ترین کتاب‌های جهان را نوشت. از دیکنز به‌عنوان یکی از بهترین رمان‌نویس‌های عصر ویکتوریا یاد می‌شود. منظور از عصر ویکتوریا دوره اوج انقلاب صنعتی در بریتانیا و بهترین دوره این امپراتوری است. کارهای دیکنز به‌شکل بی‌سابقه‌ای در میان مردم زمان خودش محبوب شد و تا امروز هم محبوبیت خود را حفظ کرده‌‌اند. طوری که در قرن بیستم منتقدان و ادبیان زیادی از چارلز دیکنز به عنوان یک نابغه ادبی یاد کردند. از معروف‌ترین آثار این نویسنده بزرگ: دیوید کاپرفیلد (David Copperfield)، آرزوهای بزرگ (Great Expectations)، الیور توئیست (Oliver Twist) و داستان دو شهر (A Tale of Two Cities).

چارلز دیکنز

خلاصه داستان

داستان در سال 1775 رخ می‌دهد. سالی که نوعی بیماری اجتماعی به‌نام اختلاف طبقاتی و اشرافی‌گری تمام فرانسه و انگلستان را فرا می‌گیرد. از لحاظ تاریخی، ما در این‌جای داستان با انقلاب فرانسه تنها 14 سال فاصله داریم.

داستان از آن‌جا شروع می‌شود که مردی به نام جری کرانچر (Jerry Cruncher)، کارمند بانک تلسون (Tellson)، برای جارویس لری (Jarvis Lorry) پیامی اضطراری‌ می‌فرستد و به او دستور می‌دهد در داور (dover) منتظر یک دختر جوان بماند. جارویس پس از گرفتن پیام، جواب مرموزی برای جری می‌فرستد. او به داور می‌رود و دختر جوان و یتیمی به‌نام لوسی مانت (Lucie Manette) را ملاقات می‌کند. پدر لوسی، دکتر مانت (Doctor Manette) در گذشته پزشک نامداری بود و تصور می‌شد سال‌ها پیش مرده‌ است. اما به‌تازگی خبر آمده که زنده‌ است و در فرانسه سکونت دارد. لری، لوسی را به پاریس، جایی که خدمتکار سابق دکتر مانت، موسیو دفارژ (Monsieur Defarge) اقامت دارد می‌برد. زیرا دکتر مانت پیش موسیو دفارژ است. دکتر مانت 18 سال در باستیل (Bastille) زندانی بوده‌ است و به‌همین خاطر وضع روحی خوبی ندارد. او اوقاتش را با ساختن کفش می‌گذارند. تفریحی که در طی این 18 سال، در زندان به آن عادت کرده‌ بود. لری به لوسی اطمینان می‌دهد که دکتر مانت با عشق و محبت او می‌تواند دوباره به زندگی برگردد و همین اتفاق نیز می‌افتد.

5 سال بعد، سال 1780 چارلز دارنی (Charles Darnay) به خاطر شباهت زیادی که به یک خائن دارد متهم به خیانت علیه خانواده سلطنتی انگلستان می‌شود و او را برای محاکمه به دادگاه می‌برند. وکیلی که قرار است از او درد دادگاه دفاع کند استریور (Stryver) نام دارد. استریور فردی جاه‌طلب، خودشیفته و احمق است و از پس پرونده دارنی برنمی‌آید. البته این‌ تا زمانی است که همکار همیشه مست و به‌دردنخور او یعنی سیدنی کارتن سروکله‌اش پیدا می‌شود. کارتن با استدلالی ساده جان دارنی را نجات می‌دهد:

“اگر بنابر شباهت باشد، من خود شباهت شگفت انگیزی به متهم دارم!”

او درست می‌گفت چراکه شباهت غیرقابل انکاری با دارنی داشت. بدین ترتیب دادگاه با تبرئه دارنی به پایان می‌رسد. بعد از پرونده دارنی، قدرت دادستانی تضعیف می‌شود زیرا معلوم نیست دادستانی چند انسان بی‌گناه دیگر را به اشتباه محکوم کرده است. در این دادگاه، دارنی با خانواده مانت آشنا می‌شود زیرا خانوده مانت هم در این دادگاه حضور داشتند.

همان شب کارتن، دارنی را به میخانه می‌برد و با او درباره لوسی حرف می‌زند. سخنان تلخ کارتن نشان از ناراحتی عمیق او دارد. کارتن از دارنی خوشش نمی‌‌آید و او را تحقیر می‌کند زیرا دارنی او را به یاد چیزهایی می‌اندازد که از دست داده یا می‌توانست داشته باشد.

داستان دو شهر

سری هم به ادبیات نمایشی معاصر بریتانیا بزنیم: بررسی نمایش‌نامه‌ یک ماجرای خیلی خیلی خیلی سیاه

در فرانسه، مارکیز اورموند (Marquis Evrémonde) با کالسکه خود بی‌رحمانه یک کودک را زیر می‌گیرد ولی ذره‌ای احساس گناه نمی‌کند. مارکیز از رفتار و نگرش خود نسبت به طبقات پایین‌تر جامعه احساس پشیمانی نمی‌کند و حتی پس از زیر گرفتن کودک، به دهقانان دشنام می‌دهد. مارکیز با عجله به قصر خودش بر‌می‌گردد. زیرا منتظر رسیدن برادر زاده‌اش دارنی از انگلستان است. وقتی دارنی از راه می‌رسد و از ماجرا با‌خبر می‌شود، عموی خود و دیگر اشراف‌زادگان فرانسوی را به‌خاطر رفتارهای غیرانسانی‌شان با مردم لعنت می‌کند و می‌گوید از عنوان اشرافی‌اش دست می‌کشد و پس از مشاجره بزرگی با عمویش، به انگلستان برمی‌گردد. همان شب، مارکیز به قتل می‌رسد و تنها یک یادداشت در صحنه جرم پیدا می‌شود: “انقلابیون فرانسوی.امضا کرده: ژاک (jacques)”

یک سال می‌گذرد. دارنی و لوسی عاشق یکدیگر می‌شوند. دارنی از دکتر مانت اجازه می گیرد تا با دخترش لوسی ازدواج کند و می‌گوید اگر لوسی قبول کند، هویت واقعی‌اش را برای دکتر مانت فاش خواهد کرد.

در همین بخش از داستان کارتن به لوسی اعتراف می‌کند که عاشقش شده‌ است و قسم می‌خورد تا آخر عمر عاشق او بماند. ولی چرا کارتن عاشق لوسی شد؟ جواب واضح است. با این‌که زندگی کارتن بسیار ناچیز و حقیر بود ولی لوسی به زندگی او معنا بخشید و کمک کرد کارتن رویای زندگی‌ای بهتر و موجودیتی باارزش‌تر‌ را داشته باشد.

در خیابان‌های لندن، جری کرانچر در مراسم تشییع جنازه جاسوسی به نام راجر کلی (Roger Cly) حضور می‌یابد. جری همان شب مخفیانه وارد قبرستان می‌شود و بدن او را می‌دزدد. جری هم استعداد زیادی در دزدیدن جسد مرده‌ها و فروش آن‌ها دارد و از این رو خود را مرد رستاخیز می‌نامد.

در همین زمان اتفاق دیگری در پاریس درحال وقوع است. جاسوس انگلیسی دیگری به‌نام جان بارساد (John Barsad) وارد مغازه شراب‌فروشی دفارژ می‌شود.
بارساد امیدوار است سرنخ یا شواهدی از مقدمات انقلاب یا پشتوانه آن که هنوز در سکوت ادامه دارد پیدا کند. در همین زمان، مادام دفارژ در مغازه خود نشسته‌ و مشغول ثبت اسامی افرادی‌ست که برای انقلاب باید کشته شوند. مادام دفارژ همسر موسیو دفارژ و یک انقلابی تندرو است.

دارنی همان‌طور که قول داده بود در صبح روز عروسی‌، هویت واقعی‌اش را برای دکتر مانت فاش کرد. آن شب، این واقعیت که دامادش یک اورموند است او را به دورانی که در باستیل زندانی بود برمی‌گرداند . خاطراتش زنده می‌شوند ‌و ناگهان شروع به ساختن کفش می‌کند. او تا 8 روز به این‌کار را ادامه می‌دهد ‌و در روز 9ام از آن حال در می‌آید و ‌خودش را به دختر و دامادش که در ماه‌عسل به سر می‌بردند می‌رساند. وقتی دارنی از ماه‌عسل برمی‌گردد، کارتن به ملاقات او می‌رود و از او می‌خواهد باهم دوست بمانند. دارنی قبول می‌کند و به کارتن می‌گوید درِ خانه‌شان همیشه به روی او باز است.

زندان باستیل

ادامه داستان در سال 1789 اتفاق می‌افتد. مردم در پاریس، به زندان باستیل حمله می‌کنند و انقلاب فرانسه آغاز می‌شود. انقلابیون هر اشراف‌زاده‌‌ای در خیابان می‌بینند می‌کشند و گابل (Gabelle)، مردی که مسئول حفظ و نگهداری املاک اورموند است را زندانی می‌کنند. سه سال بعد، گابل نامه‌ای که به دارنی می‌نویسد از او می‌خواهد نجاتش دهد. دارنی باوجود تمام خطرهایی که او را تهدید می‌کند عازم فرانسه می‌شود. به‌محض این‌که دارنی به پاریس می‌رسد انقلابیون فرانسوی او را به‌عنوان مهاجر دستگیر می کنند. لوسی و دکتر مانت به این‌ امید که بتوانند دارنی را نجات دهند سریع راهی پاریس می شوند. دارنی قبل از این‌که محاکمه شود یک سال و سه ماه زندانی می‌ماند.

دکتر مانت برای این‌که بتواند دارنی را آزاد کند از نفوذ قابل‌توجهی که در انقلابیون دارد استفاده می‌کند. دارنی بالاخره آزاد می‌شود ولی همان شب دوباره دستگیر می‌شود. اتهاماتی که این‌بار به او وارد می‌شود از سوی مادام و موسیو دفارژ است. این‌بار کارتن برای نجات دارنی به پاریس می‌رود و از جان بارسار که در ادامه داستان معلوم می‌شود سولومون پروس (Solomon Pross)، برادر گم‌شده خانم پروس (Miss Pross)، خدمتکار وفادار لوسی است کمک می‌گیرد تا دارنی را آزاد کند.
در محاکمه دارنی، دفارژ از نامه‌ای رونمایی می‌کند که در سلول قدیمی دکتر مانت در زندان باسیل پیدا کرده‌ است. این نامه علت زندانی شدن مانت را توضیح می دهد. سال‌ها پیش، برادران اورموند (پدر و عموی دارنی) از کمک‌های پزشکی مانت برای درمان دو نفر استفاده کردند. یکی، زنی که یکی از اورموندها به او تجاوز کرده بود و دیگری برادر آن زن که با ضربات مهلک چاقو همان اورموند زخمی شده بود.
خانواده اورموند از ترس این‌که دکتر مانت جرم آن‌ها را گزارش کند، او را دستگیر کردند. هیئت منصفه پس از شنیدن این داستان، دارنی را به خاطر جنایات اجدادش گناه‌کار می‌نامند و او را محکوم به مرگ در کمتر از بیست‌وچهار ساعت می‌کند.

آن شب، در مغازه مشروب فروشی دفارژ، کارتن می‌فهمد که مادام دفارژ قصد دارد لوسی و دخترش را هم اعدام کند. در ادامه داستان معلوم می‌شود مادام دفارژ بازمانده همان خواهر و برادری است که خانواده اورموند به قتل رسانده‌اند.

کارتن ترتیب خروج فوری دکتر مانت را از فرانسه می‌دهد. سپس برای دیدن دارنی به زندان می‌رود و او را فریب می‌دهد تا با او لباسش را عوض کند. کارتن بعد از خواندن نامه‌ای که در آن همه‌چیز را شرح داده بود دانی را بیهوش می‌کند و به بارساد می‌سپارد. بارساد، دارنی را که دیگر به‌خاطر پوشیدن لباس‌های کارتن قابل شناسایی نبود به‌راحتی از زندان فراری می‌دهد و کارتن در لباس دارنی منتظر است که اعدام شود.
در حالی که دارنی، لوسی، دخترشان و دکتر مانت با سرعت از پاریس دور می‌شوند مادام دفارژ برای دستگیر کردن لوسی به آپارتمانش می‌رود ولی هیچ‌کس جز خانم پروس را نمی‌بیند. او با خانم پروس درگیر می‌شود و تصادفی با اسلحه خودش کشته می‌شود. در آخر، کارتن با گیوتین اعدام می‌شود و دارنی با اطمینان می‌گوید:

“کارتن در لحظات آخرش با علم به‌ این‌که زندگی‌ای سرشار از معنا را گذرانده می‌میرد.”

از آثار مختلف دیکنز ازجمله داستان دو شهر اقتباس‌های زیادی شده است. یکی از این فیلم‌های اقتباسی، محصول سال 1935 و به کارگردانی جک کانوی (Jack Conway) است. بازیگرانی چون رونالد کولمن (Ronald Colman) و ادنا می الیور (Edna May Oliver) در آن نقش‌آفرینی کرده‌اند. این فیلم توانست جایزه بهترین فیلم سال 1937 را از آکادمی اسکار کسب کند.

سوالاتی که برای بیش‌تر خوانندگان پیش می‌آید:

چرا دارنی در دادگاهی که در انگلیس داشت تبرئه شد؟

هنگامی که دارنی برای اولین بار در رمان ظاهر می‌شود، در دادگاه لندن، متهم به انتقال اطلاعات بین فرانسه و انگلیس می‌شود. وقتی توجه حضار به سیدنی کارتن جلب می شود، اعضای هیئت منصفه متوجه می‌شوند که این دو مرد بسیار به یکدیگر شباهت دارند و به شک می‌افتند که شاید دارنی با کس دیگری اشتباه گرفته شده است. به‌خاطر وجود چنین احتمالی و کمبود شواهد و مدارک، دارنی از اتهام جاسوسی تبرئه می‌شود. این دادگاه اتفاق خوبی برای دارنی بود چراکه توانست لوسی و دکتر مانت را ملاقات کند.

مادام دفارژ چگونه مرد؟

هنگامی که مادام دفارژ با خانم پروس گلاویز می‌شود اتفاقی گلوله‌ای شلیک می‌کند که منجر به مرگ خودش می‌شود. مادام دفارژ می‌خواهد لوسی و فرزندش را پیدا کند تا آن‌ها را به قتل برساند و مادام پروس در تلاش است با پنهان کردن این واقعیت که آن‌ها فرار کرده‌اند از خانواده او محافظت کند. مبارزه‌ای که بین این دو زن شکل می‌گیرد فرصتی می‌شود تا نشان دهید قدرت عشق بسیار سرسخت‌تر از قدرت نفرت است و این واقعیت که مادام دفارژ با سلاح خودش کشته شد نشان می‌دهد کسانی که خشونت و نفرت را انتخاب می کنند خود را در مسیری قرار می دهند که نتیجه‌ای جز نابودی خودشان ندارد.

چه کسی مارکیز اورموند را کشت؟

مارکیز اورموند توسط یکی از شخصیت های انقلابی که با نام مستعار ژاک کشته می‌شود. چراکه روز قبل کودک خردسالی را با کالسکه‌اش زیر می‌گیرد و بدون ابراز هیچ‌گونه پشیمانی‌ای دهقانان و طبقات پایین جامعه را سخره می‌گیرد. مرگ او با وضعیت جوی آن موقع فرانسه بسیار قابل پیش‌بینی بود.

چرا جری کرانچر بدن مرده‌ها را می‌دزدد؟

باید بدانید که در آن زمان فروش مردگان سود بدی نداشته. یکی از دلایلش ممنوعیت کالبدشکافی بود که پزشکان را به خرید مخفیانه اجساد وا می‌داشت!

کتاب داستان دو شهر

در پایان چه اتفاقی می‌افتد؟

در آخر داستان، سیدنی کارتن با گیوتین همراه با بسیاری دیگر زندانی فرانسوی اعدام می‌شود. کارتن لحظات آخر عمرش هیچ حرفی نمی‌زند و تنها آینده‌ای را تصور می‌کند که در آن کسانی که دوست دارد از او و خاطراتش با افتخار یاد می‌کنند و آن را عزیز می‌دارند:

” من همواره به جایگاهی که در قلب آن‌ها و آیندگان آن‌ها دارم می‌نگرم”

این جمله احساس یک فرجام خوب و خوش‌بینی را به خواننده می‌دهد، این درحالی است که ما با یک پایان تراژیک طرف هستیم نه یک پایان خوش. کارتن زندگی سخت و تنهایی را گذراند و در چنین شرایطی هم جان داد. شرایطی سخت و تنها. انقلاب فرانسه خسارت‌های زیادی به بار ‌آورد ولی آن‌قدر که باید دستاورد نداشت. کارتن آینده‌ای را پیش‌بینی می‌کند که در آن مرگ او برای همه عزیزانش مفید واقع می‌شود:

” من از جانم برای صلح، شادی، کامیبابی و مفید بودن دست شستم”

پس از انقلاب و اعدام زندانی‌ها، آرامش و نظم به تدریج به فرانسه برمی‌گردد و رمان به‌جای تمام شدن با شکست، با حس خوش بینی و امید به آینده به پایان می رسد.

برخی از نقل ‌قول‌های شگفت‌انگیز این کتاب:

“بهترین دوران‌ها بود، بدترین دوران‌ها بود، عصر خردمندی بود، عصر حماقت بود، دوره ایمان بود، دوره بی‌ایمانی بود، فصل نور بود، فصل تاریکی بود، بهار امید بود، زمستان ناامیدی بود، همه‌چیز پیش روی ما بود، هیچ‌چیز پیش روی ما نبود، همه ما مستقیماً به بهشت می‌رفتیم، همه ما مستقیماً از آن راه بر می‌گشتیم…”

“من کودکی را می‌بینم که بر سینه مادرش خوابیده و نام مرا در سر دارد و مردی را می‌بینم که در مسیر زندگی‌ همان راهی را می‌رود که روزی راه من بوده‌‌است و ان‌قدر این راه را خوب طی می‌کند که به خاطر نام او، نام من هم درخشان می‌شود و به پاس نور او لکه‌هایی که پیش‌تر بر نام من بودند ناپدید می‌شوند. من او را می‌بینم که با پسری هم نام من، و موهایی طلایی که می‌شناسم به این‌جا می‌آید و می‌شنوم که داستان من را با صدایی لطیف برای او تعریف می‌کند.”

زندان باستیل در فرانسه

در ادبیات انگلستان کمی عقب‌تر برویم. حتما اسم جین آستن برایتان آشناست. بررسی اما، یکی از محبوب‌ترین رمان‌های او را ازدست ندهید.

آیا این کتاب ارزش خواندن دارد؟

داستان دو شهر مانند خیلی دیگر از کارهای دیکنز فضایی تاریک و موضوعی اجتماعی دارد. شخصیت‌پردازی این کتاب فوق‌العاده است و در یک لحظه تمام چیزهای ظاهراً بی‌ربط به یکدیگر مرتبط می‌شوند. ان‌قدر توصیفات این کتاب قوی است که به‌راحتی می‌توانید فضای متشنج انقلاب و انقلابیون تندرویی که به زندان باستیل حمله می‌کنند را تصور کنید. دیکنز کاری می‌کند که حتی برای شخصیت منفی داستان هم متاثر شوید و در پایان داستان ندانید باید خوشحال باشید یا ناراحت. خواندن این اثر قطعا خالی از لطف نیست.

سخن آخر…

لزومی ندارد حتماً کتاب را بخوانید! شما می‌توانید کتاب صوتی این اثر را از فیدیبو یا کتابراه با گویندگی الیاس گرچی و پروین محمدیان تهیه کنید یا چهار فیلم مختلف آن را که در سال‌های 1917، 1935، 1958، 1980 ساخته‌ شده‌است را تماشا کنید.

 

منبع: Spark Notes

 

دیدگاه ها

دیدگاهتان را بنویسید

لطفاً دیدگاه خود را وارد کنید!
لطفا نام خود را در اینجا وارد کنید
captcha