بررسی نمایشنامه اتوبوسی به‌نام هوس؛ نگاه ویلیامز به تبعیض در جامعه

1
14
اتوبوسی به‌نام هوس - تنسی ویلیامز

تا به‌حال جمله “من همیشه به مهربانی غریبه‌ها تکیه کرده‌ام” را شنیده‌اید؟ این جمله بارها و بارها در فیلم‌ها، نمایش‌های تلویزیونی و کارتون‌ها تکرار شده است، ولی آیا می‌دانید اولین بار چه کسی و کجا آن را به کار برده است؟

این جمله معروف متعلق به نمایشنامه‌ای به نام اتوبوسی به نام هوس (A Streetcar Name Desire) اثر تنسی ویلیامز (Tennessee Williams) است و آخرین جمله‌ای است که شخصیت اصلی داستان بر زبان می‌آورد.

در دسته‌بندی نقد و بررسی کتاب با شاهکارهای ادبیات جهان آشنا شوید.

مختصری درباره داستان

داستان چهار شخصیت اصلی دارد:

  • بلانش (Blanche) و استلا (Stella) که خواهرند و چون در خانواده‌ای زمین‌دار به دنیا آمده‌اند. آن‌ها در ثروت و رفاه نسبی بزرگ شده‌اند.
  • استنلی (Stanley)، شوهر استلا و یک آمریکایی از طبقه کارگر است.
  •  میچ (Mitch) دوست استنلی‌ست و او هم از طبقه کارگر است.
  • شخصیت‌های دیگری هم هستند، ولی نقش پررنگی در داستان ندارند.

داستان از آن‌جا شروع می‌شود که بلانش به آپارتمان استلا و استنلی در محله فرانسوی‌های شهر نیواورلئان (New Orleans) می‌رود. او زنی میان‌سال است که در نوجوانی ازدواج کرده و خیلی زود بیوه شده است. او پیش از آمدن به خانه خواهرش، در شهر لورول (Laurel) واقع در می‌سی‌سی‌پی (Mississippi) زندگی می‌کرده و معلم زبان انگلیسی بوده است.

بر خلاف بلانش، استلا زنی خانه‌دار است که زندگی‌اش در داشتن رابطه جنسی با شوهرش و خانه‌داری خلاصه می‌شود. او رویای به ارث بردن زمین خانوادگی و رسیدن به رفاه سابق را دارد. برای همین، با این‌که فرزند ندارد و می‌تواند برای بهبود وضع زندگی‌اش تلاش کند، به هیچ فعالیتی خارج از خانه دست نمی‌زند.

ما همه این خصوصیات را در جریان داستان می‌فهمیم، ولی بلانش خواهرش را به‌خوبی می‌شناسد. پس در آغاز داستان، از استلا به خاطر وضع زندگی و آپارتمان کوچکش انتقاد می‌کند. او حتی استلا را به سبب تنها گذاشتنش در مراسم خاکسپاری عزیزانشان و گذاشتن بار بازپرداخت هزینه‌های زمین خانوادگی بل رو (Belle Reve) بر دوش او سرزنش می‌کند. چیزی که باعث می‌شود ما او را در ابتدا بسیار پرافاده و مغرور تصور کنیم.

استنلی هم دست‌کمی از استلا ندارد. او با این‌که شاغل است، فردی بسیار تنبل است. او نه به خاطر عشق، که برای رسیدن به ثروت با استلا ازدواج کرده است که از نظر طبقاتی بسیار بالاتر از اوست.

میچ، دوست استنلی، وضع مالی اسفناکی دارد و با مادرش زندگی می‌کند و وابستگی شدیدی به او دارد. او در همان ملاقات نخست با بلانش تحت تأثیر قرار می‌گیرد و دوست دارد با او وارد رابطه شود. ازدواج با بلانش برای او به معنی رسیدن به رفاه و یافتن یک همدمی تحصیل‌کرده از خانواده‌ای ثروتمند است. این فرصتی است که میچ نباید آن را از دست بدهد. در عین حال، او به‌خوبی نگرانی بلانش را درباره رابطه با خواستگارانش درک می‌کند. او زنی است که تجربه رابطه جنسی دارد و مردها از او توقع دارند که پیش از ازدواج با او چنین رابطه‌ای داشته باشند. بلانش این نگرانی را حتی با خواهرش استلا نیز در میان می‌گذارد. میچ با تشخیص این نگرانی خود را مردی باشخصیت نشان می‌دهد که مثل خیلی از مردها به دنبال روابط جنسی پیش از ازدواج نیست.

بلانش فکر می‌کند مرد محترم و نجیبی برای زندگی یافته است. میچ آخرین شانس برای ازدواج دوباره و تشکیل یک خانواده جدید است. بدین ترتیب، او می‌تواند آپارتمان استلا و استنلی را ترک کند و زندگی تازه‌ای در نیواورلئان برای خودش داشته باشد.

تا این‌جا معلوم است که همه شخصیت‌های داستان در پی به‌دست آوردن چیزی هستند: استلا در پی رسیدن به رفاه گذشته است؛ استنلی می‌خواهد با به‌دست آوردن سهم استلا از ارثیه خانوادگی‌اش زندگی بسیار بهتری داشته باشد؛ میچ در پی یافتن یک همسر ثروتمند است تا بتواند وضع زندگی خود و مادرش را تغییر دهد؛ بلانش هم در آرزوی داشتن یک زندگی تازه و تکیه‌گاهی قابل اعتماد است.

ظاهراً، همه آن‌ها می‌توانند به‌سادگی به خواسته‌هایشان برسند، اما بلانش یک مشکل بسیار بزرگ دارد: او به سبب مشکلات مالی با وجود تلاش فراوانی که کرده نتوانسته با حقوق معلمی‌اش از زمین خانوادگی‌‌شان نگهداری کند و ناچار شده آن را برای تامین هزینه خاکسپاری عزیزانش و قسط‌های عقب‌افتاده بدهی‌های زمین به بانک واگذار کند. ازدست رفتن آن زمین که می‌توانست همه را به چیزی که می‌خواستند برساند، موجب ایجاد کشمکش میان شخصیت‌های داستان و از همه بیشتر، استنلی و بلانش می‌شود.

وقتی استلا به استنلی می‌گوید که بلانش زمین خانوادگی را از دست داده، استنلی بلانش را به فروختن زمین و بالا کشیدن پول آن متهم می‌کند. او توضیحات بلانش را در این‌باره نمی‌پذیرد و یکی از دوستانش را برای تحقیق به لورول می‌فرستد تا بفهمد چه اتفاقی برای زمین یا پولی که بلانش از فروش آن به دست آورده افتاده است.

نمایشنامه اتوبوسی به‌نام هوس

اگر به ادبیان نمایشی علاقه دارید، ری‌ویو نمایش‌نامه مرغ دریایی را هم بخوانید.

دوست استنلی که برای تحقیق به لورول رفته به جای کشف حقیقت و کسب اطلاعات درباره زمین و مشکلات اقتصادی‌ای که باعث از دست رفتن آن شده، بیشتر به تحقیق درباره بلانش و شایعاتی که درباره او وجود دارد می‌پردازد. او پس از بازگشت به نیواورلئان به استنلی خبر می‌دهد که بلانش پس از آن‌که زمین را از دست داده مدتی در هتلی بدنام به اسم فلامینگو زندگی کرده است. در داستان، دلیل این بدنامی روشن نیست. همین‌قدر از گفتگوها متوجه می‌شویم که مردم برای روابط جنسی یا تن‌فروشی به آن هتل می‌روند.

طبق شنیده‌های دوست استنلی، بلانش به‌خاطر بی‌بندوباری و برقرار کردن رابطه جنسی با پسری هفده‌ساله از شغل معلمی اخراج شده و شهردار هم او را از لورول بیرون کرده است.

رسیدن این اخبار، بلانش بیچاره را در وضع بسیار بدی قرار می‌دهد. حالا او متهم است که با بی‌بندوباری‌هایش هم زمین خانوادگی را از دست داده و موجب خراب شدن آینده خواهر و شوهرخواهرش شده و هم با آمدن به نیواورلئان قصد خراب کردن زندگی دیگران را دارد. او همچنین زنی بدکار است که تظاهر به نجابت می‌کند.

استنلی از بلانش متنفر است. او باور دارد بلانش ارثیه استلا را دزدیده و آینده آنان را خراب کرده  است. او تصمیم می‌گیرد زندگی جدید، شوهر جدید، خانواده جدید، و هر شغل جدیدی که ممکن است بلانش در نیواورلئان داشته باشد را نابود کند. او همه شایعات مربوط به زندگی گذشته بلانش را با میچ در میان می‌گذارد و میچ نیز از ازدواج با بلانش صرف‌نظر می‌کند. بدین ترتیب، استنلی شانس بلانش برای ازدواج و داشتن یک خانواده تازه را از میان می‌برد.

او برای آزار دادن بلانش، با این‌که می‌داند او هیچ پولی ندارد و نمی‌تواند به شهر لورول برگردد و آن‌جا کسی از بازگشتش استقبال نمی‌کند، یک بلیت اتوبوس به مقصد لورول می‌خرد و به دستش می‌دهد تا او را برای رفتن از خانه‌شان تحت فشار بگذارد. این شکست‌ها و تحقیرها و شرایط بسیار پراسترسی که استنلی برای بلانش درست کرده، باعث می‌شود او از نظر روانی آسیب شدیدی ببیند.

در طول داستان، گاه سخنانی از بلانش می‌شنویم که می‌تواند نشانه افسردگی و بیماری روحی او حتی قبل از رفتن به آپارتمان خواهرش باشد. دیالوگ‌های او گاهی شاد و دوستانه شروع می‌شود، ولی با گریه به پایان می‌رسد. با این حال، او نشان داده که زنی قوی و مستقل است.

پس از رفتارهای زشت استنلی، بلانش که روزهای سختی را پشت سر می‌گذارد. او به امید ساختن یک زندگی تازه به استلا و استنلی پناه آورده بود. اما از فرط ناراحتی و ناامیدی دچار بیماری روانی می‌شود.

اما مشکلات بلانش به همین‌جا ختم نمی‌شود. در اواخر داستان، وقتی استلا برای وضع‌حمل اولین بچه‌اش به بیمارستان می‌رود، میچ از فرصت استفاده می‌کند و به آپارتمان استلا و استنلی می‌آید و با ناراحتی بلانش را متهم به دروغ‌گویی درباره زندگی گذشته‌اش و تظاهر به نجیب بودن می‌کند. او به بلانش می‌گوید برای این‌که او را به خانه‌ای ببرد که مادرش در آن زندگی می‌کند “زیادی کثیف است”، ولی برای داشتن رابطه جنسی مناسب به نظر می‌رسد.

وقتی بلانش به این خواسته تن نمی‌دهد، میچ به او حمله می‌کند و سعی می‌کند به او تجاوز کند. بلانش برای درخواست کمک از مردم فریاد می‌زند: “آتش، آتش!”. میچ که اوضاع را نامساعد می‌بیند، از آپارتمان فرار می‌کند.

پس از درگیری و تعرض میچ و فرار او از خانه، این بار استنلی به خانه می‌آید و پس از یک سلسه درگیری‌ها به بلانش تجاوز می‌کند.

در آخر نمایش، با شنیدن حرف‌های استلا با همسایه‌اش معلوم می‌شود که بلانش موضوع تجاوز را به او گفته است. اما استلا به‌جای دفاع از خواهرش و کمک به او یا گزارش جرم به پلیس یا حتی ترک شوهرش، به استنلی کمک می‌کند تا بلانش را به یک مرکز بیماران روانی منتقل کنند.

با این کار، استنلی و استلا زندگی بلانش را برای همیشه نابود می‌کنند. گناه او این است که با استلا درباره کارهای شوهرش سخن گفته و از او کمک خواسته است. بدین ترتیب، قربانی تجاوز در یک مرکز روانی زندانی می‌شود، در حالی که متجاوز آزادانه و با آسودگی خاطر به زندگی خود ادامه می‌دهد.

استنلی و استلا به‌جای کمک به بلانش برای بهبود وضع روحی و بازگشتش به زندگی، او را که در خیالات خودش غرق است و فکر می‌کند مردی پولدار از دوستان قدیمی‌اش قرار است بیاید و او را با خود ببرد، می‌فریبند. برای همین، وقتی کارکنان مرکز روانی برای بردن او به خانه‌شان می‌آیند، چنین وانمود می‌کنند که آن دوست قدیمی به سراغش آمده است.

اتوبوسی به‌نام هوس

از ادبیات معاصر اروپا بخوانید: بررسی رمان اگنس اثر پیتر اشتام

وقتی بلانش با پرستاری که برای بردن او به خانه آمده مواجه می‌شود و می‌فهمد که آن دوست به سراغش نیامده، از رفتن امتناع می‌کند. او از دست پرستار فرار می‌کند و فریادهای جانسوز می‌کشد. در این حین، دکتر مرکز روانی خود وارد خانه می‌شود و به احترام بلانش کلاهش را از سر برمی‌دارد. او جلو می‌رود و در مقابل بلانش خم می‌شود و نامش را به‌آرامی صدا می‌زند. با دیدن این رفتار، کمی از وحشت بلانش کم می‌شود و دست از جیغ زدن برمی‌دارد و با التماس به دکتر نگاه می‌کند. دکتر به بلانش لبخند می‌زند و از پرستار می‌خواهد که او را رها کند.

بلانش که خیالش آسوده شده دست‌هایش را به سوی دکتر دراز می‌کند. دکتر با ملایمت او را به طرف خود می‌کشد و او را در پناه دست خود می‌گیرد و با هم به سمت راهروی خروجی می‌روند. بلانش که مثل افراد نابینا خود را تحت اختیار دکتر قرار داده و محکم دست او را گرفته است در این لحظه می‌گوید: “هرکسی می‌خواهی باش! من همیشه به مهربانی غریبه‌ها تکیه کرده‌ام.”

تحلیل شخصیت‌های داستان

میچ

میچ فقط یک کارگر فقیر نیست. او هم مبتلا به فقر مادی و هم فقر فرهنگی و اخلاقی است. او از آن دست شخصیت‌هایی است که با بهتر از خودشان با احترام رفتار می‌کنند و به کسانی که گمان می‌کنند از خودشان ضعیف‌ترند ظلم می‌کنند. چنین انسان‌هایی همواره سعی دارند بهترین استفاده را از فرصت‌ها ببرند و برای رسیدن به مقصودشان از تن دادن به هیچ‌نوع پستی باک ندارند.

میچ تا وقتی گمان می‌کند آینده‌ای با بلانش دارد و امیدوار است که در کنار ثروت او به رفاه و آسودگی برسد، خود را در پشت نقابی از شخصیت و احترام پنهان می‌کند. اما وقتی از بدنامی بلانش خبردار می‌شود، اوضاع تغییر می‌کند. او نه‌تنها فکر ازدواج با بلانش را از سر بیرون می‌کند، بلکه به فکر سوءاستفاده از جسمش می‌افتد. میچ دیگر به این فکر نمی‌کند که بلانش با وجود همه شایعاتی که او را بدکار یا بدنام معرفی می‌کنند، حق دارد از رابطه با میچ یا هر مرد دیگری که به او تمایل ندارد امتناع کند.

رفتار مجرمانه میچ با بلانش نشان می‌دهد که او نه لیاقت بلانش، بلکه لیاقت داشتن هیچ زن دیگری را هم ندارد. او با گستاخی تمام به بلانش می‌گوید برای زندگی با مادرش در یک خانه زیادی کثیف است، اما به این فکر نمی‌کند که آیا خودش برای زندگی در یک خانه با مادرش زیادی کثیف نیست؟

استنلی

استنلی شخصیتی است که به‌صورت کلیشه‌ای به تبعیض جنسیتی باور دارد و فردی خودمحور است. استنلی هیچ‌چیزی برای ارائه به همسرش استلا ندارد. او با یک زن پولدار ازدواج کرده و راضی شده تا زمانی که ارثیه به همسرش برسد، در فقر زندگی کند تا بعد بتواند کنترل زمین بل ریور را به دست بگیرد و شرایط زندگی‌اش را عوض کند. او حتی حاضر نیست کار کند تا همسرش در رفاهی زندگی کند که به‌صورت معمول در آن بزرگ شده است. استلا یک‌بار به بلانش می‌گوید که استنلی حتی به او پول توجیبی نمی‌دهد و از این بابت در مضیقه است.

در اوایل داستان، بلانش استنلی را برای داشتن چنین اندیشه و رفتاری غارنشین می‌نامد. در طول داستان، هیچ تغییری در شخصیت استنلی از این جنبه پیدا نمی‌شود و ما، بعد از تجاوز او به بلانش به درستی این سخن پی می‌بریم.

استنلی به وضوح از بلانش نفرت دارد. چون بخشی از زمین بل ریور که بلیت او برای رسیدن به زندگی مرفه و بی‌زحمت محسوب می‌شود، متعلق به به بلانش است. اما این تنها سهم بلانش در ارثیه نیست که موجب می‌شود او احساس اهانت کند. بلانش چیزهایی دارد که استنلی نمی‌تواند داشته باشد و همان‌ها موجب نفرت بیشتر او می‌شود. چیزهایی مانند شرافت نسب، اجداد اصیل، طبقه اجتماعی، اعتبار خانوادگی، فرهنگ، تحصیلات، استقلال، و قدرتی که به عنوان یک زن دارد، استنلی را آزار می‌دهد.

برای همین، وقتی استنلی متوجه می‌شود که بلانش زمین را از دست داده و دیگر ارثیه‌ای در کار نیست، به این باور می‌رسد که بلانش آینده‌اش را دزدیده است. پس او هم آینده بلانش را در نیواورلئان از میان می‌برد و به‌سختی تلاش می‌کند تا جایگاه  بلانش را با گفتن شایعات بدنامی او در لورول به میچ و استلا تا سطح خودش پایین بیاورد.

تجاوز استنلی به بلانش در واقع برای گرفتن انتقام چیزی است که فکر می‌کند سهم اوست: زمین بل ریور. او از طبقه کارگر و فقیر است و می‌داند که حتی برای استلا هم شوهر مناسبی نیست. برای همین، برای گرفتن ارثیه استلا لحظه شماری می‌کند تا شاید بتواند خودش را از فقر نجات دهد. حالا که او دیگر نمی‌تواند زمین را تصاحب کند، مصمم می‌شود که آبرو، آینده، ذهن، بدن، قدرت، و آزادی بلانش را از او بگیرد.

استنلی از بلانش متنفر است. پس تجاوز او به بلانش برای هوسرانی یا از سر نوعی علاقه نیست. او مانند مردهای متجاوز دیگر به بلانش تجاوز می‌کند تا احساس قدرت کند و حقارت خود را بپوشاند. بلانش زمین خانوادگی، کار و درآمدش را از دست داده است. حالا او در شرایطی مشابه استلا قرار گرفته که غذا و سرپناهش را استنلی تامین می‌کند. با این حال، او هنوز بدن و فردیت خودش را دارد. تجاوز استنلی به بلانش در واقع نوعی اعمال قدرت برای از بین بردن فردیت و تحقیر اوست.

از کارها و دیالوگ‌های استنلی می‌توان فهمید که او شخصیت منفی داستان و فردی شیطانی است که هرکاری برای نابود کردن بلانش می‌کند. اما به نظر شما آیا این قضاوت درباره استلا صادق نیست؟

کتاب اتوبوسی به‌نام هوس

اگر به ادبیات ایران علاقه دارید، مروری بر رمان بار دیگر شهری که دوست می‌داشتم اثر نادر ابراهیمی داشته باشید.

استلا

استلا در مجموع شخصیتی غیرقابل اعتماد در خانواده است که ذهنی ضعیف و قوه قضاوتی ضعیف‌تر دارد. او همیشه به بلانش خیانت می‌کند و او را در سختی‌ها تنها می‌گذارد و به دنبال زندگی خودش می‌رود.

نکته مهمی در این‌جا وجود دارد. بلانش زمین خانوادگی را به‌خاطر اشتباهاتش ازدست نداده است. بلکه از دست رفتن آن زمین به این سبب بود که آن وارث دیگر، در پرداخت هزینه‌ها و اقساط آن به او کمک نکرد. در عوض، ترجیح داد با استنلی به جایی دور برود و بار مسئولیت خانواده را بر دوش بلانش بگذارد. از دادن هرینه خاکسپاری عزیزانشان گرفته تا هزینه بدهی‌های زمین، پراخت همه تنها برعهده بلانش بود. واقعا مگر یک معلم چقدر درآمد دارد؟

کارهایی که باعث شده بلانش در لورول بدنام شود مهم نیست، دلیل انجام آن‌ها مهم است. به نظر می‌رسد بلانش حق دارد استلا را به خاطر تنها گذاشتن او و فرار کردن با استنلی سرزنش کند. چه می‌دانیم؟ شاید اگر استلا و استنلی برای بلانش پول می‌فرستادند و در پرداخت هزینه‌ها و اقساط زمین به او کمک می‌کردند، او دیگر مجبور نمی‌شد با خواستگارهای متعدد رابطه برقرار کند یا دست به تن‌فروشی بزند. شاید بلانش آن‌قدر خسته و ناامید بوده که به رابطه جنسی قبل از ازدواج با یکی از خواستگارهایش در لورول رضایت داده تا فقط کسی را داشته باشد که بتواند در پرداخت هزینه‌های زمین و اقساط آن به او کمک کند. پس پرسش اصلی این است: آیا بلانش به زنی بدکاره تبدیل شد تا بتواند زمین خانوادگی‌شان را نجات دهد؟

در مقابل، استلا فقط می‌خواهد زمین بل ریو را بدون هیچ تلاشی، بدون پرداخت هزینه‌ای و بدون تن‌فروشی برای پرداخت بدهی‌هایش، به ارث ببرد. در این صورت، آیا استلا و استنلی در آلوده شدن نام بلانش نقشی نداشته‌اند؟

استلا، در طول داستان و پیش از موضوع تجاوز، به بلانش می‌گوید که به هیچ کدام از حرف‌هایی که خواهرش می‌زند توجه نمی‌کند. این بدین معناست که استلا همیشه نسبت به درد و رنج و تقلاهای بلانش و درخواست‌های کمک او بی‌تفاوت بوده است.

او حتی وقتی از موضوع تجاوز استنلی به بلانش آگاه می‌شود، از قبول واقعیت امتناع می‌کند و شوهرش را به خواهرش ترجیح می‌دهد. پس، او عملاً در این کار همدست شوهرش است.

وقتی استلا با نظر استنلی درباره فرستادن بلانش به مرکز روانی موافقت می‌کند برای چندمین بار به خواهرش پشت می‌کند و او را با سرنوشتش تنها می‌گذارد. در آخرین بخش داستان که از مرکز روانی برای بردن بلانش آمده‌اند، او را می‌بینیم که فرزندش را در آغوش گرفته و به تلخی گریه می‌کند. گریه او را در قاب کلمات پایانی استنلی باید قرار داد که با مسرتی شهوانی و لحنی تسکین‌دهنده به او می‌گوید:

“بسه جونم. بسه دیگه. بسه. حالا دیگه وقت عشقه. عشق خودمون. عشق… .”

بلانش

بلانش، صرف‌نظر از عیب‌ها و مشکلات اخلاقی‌اش، از استلا و استنلی و میچ بهتر و نمونه یک زن مدرن است است. او از میچ بهتر است، چون می‌خواهد صبر کند تا بعد از ازدواج با او رابطه داشته باشد.

او به خانواده وفادار است و از نظر شخصیتی زنی قوی است. او شاید کمی در فقر پرافاده به نظر برسد و با یک پسر هفده‌ساله رابطه برقرار کرده یا تن‌فروشی کرده باشد، ولی همیشه به خانواده خود وفادار بوده است. او تحصیلات عالیه دارد، معلم بوده و استقلال مالی داشته است. حرف‌هایی که از دیگران درباره بدنامی بلانش می‌شنویم بیشتر مبهم هستند و جزئیات آن را کسی نمی‌داند. اما یک چیز مسلم است: او پس از ترک لورول به شهر دیگری نمی‌رود و به خانه خواهرش پناه می‌آورد و می‌خواهد زندگی تازه‌ای را شروع کند. آیا او نمی‌توانست در شهری دیگر با تن‌فروشی به زندگی‌اش ادامه دهد؟

بلانش با وجود همه نقص‌هایش انسان خوبی است و درنهایت یک قربانی است. او لیاقت زندگی‌ای بسیار بهتر از آن‌چه استلا و استنلی در آخر برای او رقم زدند را دارد.

اتفاقات بد برای آدم‌های خوب هم می‌افتد. آن‌ها حتی اگر سخت کارکنند ممکن است در زندگی شکست بخورند تا حدی که اگر قربانی تجاوز هم باشند، دروغگو و دیوانه نامیده شوند.

داستان تلخ بلانش درس دیگری هم برای ما دارد: کسانی که از همه به ما نزدیک‌ترند (مانند خانواده و دوستانمان)، می‌توانند از رازها و نقص‌هایمان به عنوان اسلحه‌ای برای خیانت به ما استفاده کنند.

داستان چه می‌خواهد به ما بگوید؟

اتوبوسی به نام هوس داستان پیچیده‌ای نیست و شخصیت‌های آن را می‌شود به‌راحتی در میان مردمان جامعه یافت. با این حال، این داستان روایتی کوتاه از بخش‌هایی از زندگی ماست که درس‌هایی از زندگی واقعی دارد. اتوبوسی به نام هوس داستانی قوی است که رویدادها را همان‌گونه که در زندگی واقعی رخ می‌دهد روایت می‌کند. این اثر تراژیک یک کار ادبی فوق‌العاده است و تفسیری از زندگی واقعی ارائه می‌کند.

در خوبی روایت این داستان همین نکته کافی است که خشم و ناراحتی خواننده را بر می‌انگیزد و او را با شخصیت‌های داستان و فضای آن همراه می‌کند. برای همین، می‌تواند تنور گفت‌وگوهای اجتماعی را در مجالس و گروه‌های ادبی در موضوعات مشابهی مانند نابرابری طبقاتی، تبعیض جنسیتی، فرهنگ، جامعه، زن‌ستیزی، زنان شاغل، خانه‌داری، قانون، جرم، فحشا، تعرض جنسی، تجاوز، شایعه‌پراکنی، اعتبار، شهرت، حسادت، و انتقام، گرم نگه دارد.

کلمه هوس در عنوان این اثر به معنی ظاهری شهوت و شیفتگی نیست، زیرا تجاوز در هیچ زمانی حالتی عاشقانه ندارد و تفریح محسوب نمی‌شود. هوس در عنوان این کتاب به هوس و طمع آدم‌ها برای داشتن قدرت و اعمال آن بر دیگران اشاره دارد.

از طرف دیگر، اتوبوسی به نام هوس یک اثر ادبی بی انتها است که ما را مجبور می‌کند جامعه آمریکا را به همان شکلی که هست ببینیم؛ جامعه‌ای که در آن تبعیض نژادی و زن‌ستیزی هنوز هم وجود دارد. به راستی، چند نفر را در جامعه یا صنعت سرگرمی می‌شناسید که به یک زن یا یک بچه تعرض کرده‌اند، ولی از مجازات آن فرار کرده‌اند؟

این روزها، رسانه‌های آمریکا رابطه برقرار کردن زنان بزرگ‌سال با پسران زیر هجده سال را با آب‌وتاب گزارش می‌کنند، ولی تجاوز یک پیرمرد به یک دختر زیر هجده سال بازتاب چندانی در این رسانه‌ها ندارد. چنین به نظر می‌رسد که این جرائم از نظر اجتماعی و قانونی در جامعه آمریکا پذیرفته شده است و چیز تازه‌ای برای گزارش دادن نیست.

موضوع دیگری که این داستان بدان می‌پردازد قضاوت ما درباره دیگران است. قضاوت‌هایی که عواملی چون جنسیت، بیماری روانی و ناتوانی ذهنی، آبرو، تجربه جنسی، ثروت، فقر، شهرت، تحصیلات، شغل و… بر آن اثر می‌گذارد. راستی، بیشتر ما درباره کسانی که بیماری روحی دارند چه فکر می‌کنیم؟ اگر کسی از نظر روانی بیمار باشد یا از نظر ذهنی ناتوان باشد و فردی را متهم به تعرض یا تجاوز کند، حرف او را باور می‌کنیم؟

تنسی ویلیامز

به همین ترتیب، اگر عضو هیئت منصفه یک دادگاه باشیم و یک زن بدکاره یا بی‌بندوبار ادعا کند که مردی متأهل به او تجاوز کرده، چه کسی را باور می‌کنیم؟ حرف آن زن را باور می‌کنیم و با او همدردی می‌کنیم یا حرف آن مرد را؟ اگر بله، چرا؟ و اگر نه، چرا؟ آیا پیشینه افراد بر داوری ما اثرگذار است؟

خوب است بدانیم که برخلاف آن‌چه اغلب ما فکر می‌کنیم زنانی که تجربه جنسی دارند، زنان بی‌بندوبار و حتی بدکاره‌ها نیز مورد تجاوز قرار می‌گیرند. آیا چون زنی تجربه روابط جنسی دارد یا بی‌بندوبار است یا حتی در چنین صنعتی کار می‌کند، معنایش این است که می‌خواهد با هر مردی که به او پیشنهاد می‌دهد، رابطه داشته باشد؟ واقع امر این است که همه زن‌ها صرف نظر از جایگاه و شغلی که دارند حق دارند به پیشنهادهای دیگران نه بگویند.

در جامعه آمریکا، هنوز خیلی از مردم حق زنان را به نفع مردان متأهل، ثروتمند، مشهور، دین‌دار، مأمور قانون یا دولت در موضوع تجاوز نادیده می‌گیرند. در چنین جامعه‌ای که تجاوز به زنان را تحمل می‌کند هیچ عدالت حقیقی‌ای وجود ندارد. چون فقط مردها در آن محترم شناخته می‌شوند.

اتوبوسی به نام هوس برای تغییر چنین رفتارها و اندیشه‌هایی می‌تواند مفید باشد. معلم‌ها می‌توانند از این داستان استفاده کنند و از دانش‌آموزان خود بخواهند تا درباره این مباحث چالش‌برانگیز فکر کنند. دانشجویان ادبیات نیز می‌توانند این اثر را با آنتیگونه اثر سوفوکل (Sophocles) و مرگ فروشنده اثر آرتور میلر (Arthur Miller) مقایسه کنند.

سخن آخر

اگر هنوز اتوبوسی به نام هوس را نخوانده‌اید، نسخه صوتی کتاب را که از یک نمایش واقعی ضبط شده نشنیده‌اید، یا فیلم آن را تماشا نکرده‌اید، پیشنهاد می‌کنیم این کار را بکنید. به نتایج خودتان درباره این داستان و نقش استلا و استنلی و میچ در نابودی زندگی بلانش برسید. شاید ارزیابی شما درباره کشمکش‌های استنلی و بلانش چیز دیگری باشد.

 

منبع: Medium

دیدگاه ها

دیدگاهتان را بنویسید

لطفاً دیدگاه خود را وارد کنید!
لطفا نام خود را در اینجا وارد کنید
captcha